کوله بار آرزوهات روی دوشت
تا کجاها رفتی با پای پیاده
رفتی و به هرچی خواستی نرسیدی
متاسفم برات ای دل ساده
دل به هرکی دادی از سادگی دادی
زندگیت پای دلدادگی دادی
هرجا که دیدی چراغی پر فروغ
تا بهش رسیدی فهمیدی دروغ
عاشق و خسته و غمگین وپریشون
دل بی کس دلک بی سر وسامون
دل زخمی دل تنها وتکیده
دل گریون منو هی دل گریون
متاسفم برات ای دل ساده
کوله بار آرزوهات کی دزدید
دل دیوونه به گریه هات کی خندید
تورو با هول ولا تنها گذاشتن
اونا که لیاقت عشق نداشتن
تک وتنهایی و با پای پیاده
متاسفم برات ای دل ساده
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 14:45  توسط حسین
|
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:40  توسط حسین
|
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:37  توسط حسین
|
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق
تقصیر چشمای تو بود ، وگرنه ما کجا و عشق ؟
سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت
بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت
تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس
تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس
عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم
وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم
رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن
به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن
هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم
یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم
همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم
قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم..
+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:45  توسط حسین
|
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 13:13  توسط حسین
|
فقيري به در خانه بخيلي آمد، گفت: شنيده ام که تو قدرتي از مال
خودر ا نذر نيازمندان کرده اي و من در نهايت فقرم ، به من چيزي بده
بخيل گفت: من نذر کوران کرده ام. فقير گفت : من هم کور واقعي
هستم ، زيرا اگر بينا مي بودم ، از در خانه خداوند به در خانه کسي
مثل تو نمي آمدم.»
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 11:4  توسط حسین
|
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 21:29  توسط حسین
|
«آورده اند روزي حاکم شهر بغداد از بهلول پرسيد: آيا دوست داري که هميشه سلامت و تن درست باشي؟
بهلول گفت : خير زيرا اگر هميشه در آسايش به سر برم ، آرزو و خواهش هاي نفساني در من قوت مي گيرد و در نتيجه ، از ياد خدا غافل مي مانم. خير من در اين است که در همين حال باشم و از پروردگار مي خواهم تا گناهانم را بيامرزد و لطف و مرحتمش را از من دريغ نکند و آنچه را به آن سزاوارم به من عطا کند.»
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 10:16  توسط حسین
|
هیچکس تا حالا نپرسیده چرا آدرس بلاگ به اسم پلاتینی
ثبت شده؟!؟
...........
ادامه مطلب فراموش نشه!!!!!!!!!!!!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 12:37  توسط حسین
|
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 16:17  توسط حسین
|
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:25  توسط حسین
|
یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن کلاغه سفارش چایی میده چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار. مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟
کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی! چند دقیقه میگذره باز کلاغه سفارش نوشیدنی میده باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار . مهموندار میگه : چرا این کارو کردی؟ کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی !
بعد از چند دقیقه کلاغه چرتش میگیره
خرسه که اینو میبینه به سرش میزنه که اونم یه خورده تفریح کنه …
مهموندارو صدا میکنه میگه یه قهوه براش بیارن قهوه رو که میارن . یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار. مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟ . خرسه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی
اینو که میگه یهو همه مهموندارا میریزن سرش و کشون کشون تا دم در هواپیما میبرن که بندازنش بیرون. خرسه که اینو میبینه شروع به داد و فریاد میکنه
کلاغه که بیدار شده بوده بهش میگه: آخه خرس گنده تو که بال نداری و پرواز بلد نیستی مگه مجبوری پررو بازی دربیاری!!!
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:9  توسط حسین
|